پادکست, پادکست سطح متوسط

پادکست Four Conversations

پادکست Four Conversations

دانلود رایگان پادکست Four Conversations

سطح پادکست متوسط

مدت زمان

4:12
موضوع پادکست چهار مکالمه با موضوعات متفاوت در این پادکست وجود دارد که شما میتوانید با گوش دادن به آنها، مهارت شنیداری خود را تقویت کنید.

 

 

A

Man: How did it go?

Woman: Umm, I think it went quite well. I did a lot of research and prepared a lot. I was in there for … I don’t know … half an hour?

Man: And? What did they say?

Woman: Nothing much. At the end I asked them, ‘What happens now?’, and the woman said, ‘We’ll call you back with news in three or four days.’

Man: Really?

Woman: Yeah, I think I’ve got the job. There weren’t a lot of other people there. I was the only interview that day, you know?

Man: Well, good luck with it.

 

B

Man: Anyway, you were saying …

Woman: Oh, yeah, um … let’s see. Yes, so I was in the museum and there were, I don’t know, a hundred people waiting to get into the room. Finally, I got in, and I tried to see the Mona Lisa but I couldn’t look at it.

Man: Why not?

Woman: Because the room was filled with people taking photographs of it!

Man: Oh, right.

Woman: Yes! And selfies.

Man: Wait a minute. You can take photos while you’re in there?

Woman: Yes, but you can’t use flash. I don’t know … Why do we take photos of everything we see when we travel?

Man: I know. And we never look at the photos after.

Woman: Exactly! I’m tired of always taking photos. I don’t feel I’m enjoying things.

 

C

Man: Who took this?

Woman: I can’t remember. Hmmm …

Man: What am I doing?

Woman: You’re sitting on the sofa, watching TV and eating chocolates. Nothing changes!

Man: Ha! Very funny. You look very young, though.

Woman: I know. Look at my hair – it was so long!

Man: Mine too, look at me! Hey … I think I know who took this photo.

Woman: Umm … who? Was it Dad?

Man: No, it wasn’t Dad or Mum. Do you remember Barry?

Woman: No.

Man: Yes, YES! You do remember. Barry, your boyfriend at high school. You were seventeen and he was sixteen and he was so very polite: ‘Hello, I’m Barry. It’s very nice to meet you …’

Woman: Stop it! He was nice.

Man: Yeah, well, he took the photo.

 

D

Woman: Let’s see. OK. I’m glad we could talk about this. It’s not easy to say.

Man: What?

Woman: Well, you’re not in our group – for the class project.

Man: What do you mean? You know I’m always in a group with you.

Woman: I know. It’s just that this time … this time we made the group differently and because you were late …

Man: I see. You don’t want me in the group?

Woman: No, no. It isn’t that. It’s that we’ve already made the group, see? There’s four of us already.

Man: So? We can’t be a group of five?

Woman: Well, the teacher said four people per group.

Man: Oh.

Woman: It’s not about you or your work or anything like that. It’s … errrr … well, we already have the group.

Man: So I have to find another group.

Woman: I’m sorry.

 

A

مرد: چطور پیش رفت؟

زن: ام، فکر کنم خیلی خوب پیش رفت. من تحقیقات زیادی انجام دادم و خیلی اماده شدم. من برای… نمی‌دونم… نیم ساعت اونجا بودم؟

مرد: خب؟ چی گفتن؟

زن: چیز زیادی نگفتن. آخرش ازشون پرسیدم: حالا چه اتفاقی میافته؟» و زن گفت: سه یا چهار روز دیگه با شما تماس خواهیم گرفت.»

مرد: واقعا؟

زن: آره، فکر میکنم این شغل رو گرقتم. آدمای زیادی اونجا نبودن. میدونی اون روز من تنها مصاحبه بودم.

مرد: خب پس، موفق باشی.

 

B

مرد: خب، میگفتی …

زن: اوه، بله، ام… بذار ببینم ، من توی موزه بودم و صد نفر منتظر ورود به اتاق بودن. بالاخره وارد شدم و سعی کردم مونالیزا رو ببینم اما نمیتونستم.

مرد: چرا نتونستی؟

زن: چون اتاق پر از کسایی بود که ازش عکس می گرفتن!

مرد: اوه، درسته.

زن: آره! و سلفی هم میگرفتن.

مرد: یه دقیقه صبر کن. میتونی وقتی اونجایی عکس بگیری؟

زن: آره، ولی نمیتونی از فلش استفاده کنی. نمیدونم… چرا از هر چیزی که توی سفر می بینیم عکس می گیریم؟

مرد: میدونم. ما هیچوقت به عکس های بعدش نگاه نمی کنیم.

زن: دقیقا! خسته شدم از اینکه همیشه عکس میگیرم. احساس میکنم از هیچی لذت نمیبرم.

 

C

مرد: کی اینو گرفت؟

زن: یادم نمیاد. همممم…

مرد: دارم چیکار میکنم؟

زن: روی مبل نشستی، تلویزیون تماشا می کنی و شکلات می خوری. هیچ چیزی تغییر نمی کنه!

مرد: ها! خیلی بامزه بود. ولی خیلی جوون به نظر میای.

زن: میدونم. به موهام نگاه کن، خیلی بلند بود!

مرد: مال من هم همینطور، به من نگاه کن! آهای… فکر کنم بدونم کی این عکس رو گرفته

زن: ام…کی؟ بابا بود؟

مرد: نه، بابا یا مامان نبودن. بری رو یادت میاد؟

زن: نه.

مرد: آراه بابا، مطمئنم یادت میاد! یادت میاد بری، دوست پسرت توی دبیرستان تو هفده سالت بود و او شانزده ساله بود و خیلی مودب بود: سلام، من بری هستم. از دیدنت خیلی خوشحالم…

زن: بس کن! اون ادم خوبی بود.

مرد: آره، خب، اون عکس گرفت.

 

D

زن:بذار ببینم. خب. خوشحالم که تونستیم در این مورد حرف بزنیم. گفتنش اسون نیست.

مرد: چی؟

زن: خوب، شما توی گروه ما نیستی- برای پروژه کلاس.

مرد: منظورت چیه؟ میدونی که من همیشه با تو یه گروهم

زن: میدونم. فقط این بار… این بار ما گروه را متفاوت جمع کردیم و چون شما دیر کردی …

مرد: متوجه ام. نمیخوای من توی گروه باشم؟

زن: نه، نه. اینطور نیست. اینه که ما قبلا گروه رو ساختیم، میبینی؟ ما الان 4 نفریم

مرد: خب؟ ما نمیتونیم یه گروه پنج نفره باشیم؟

زن: خوب، معلم گفت هر گروه چهار نفر.

مرد: اوه.

زن: این در مورد تو یا کارت یا چیزی شبیه به این نیست. این… آممم… ما الان گروه رو داریم.

مرد: پس من باید گروه دیگه ای پیدا کنم.

زن: بازم ببخشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *